حجاب وصیت شهدا
(به یاد شهید محمد علی ابراهیمی حسن آباد بلهر)

   

الهم عجل لولیک الفرج

 

 

[ 92/11/06 ] [ 17:52 ] [ elham.sadat.fatemi ] [ ]

 

 

 

 

 

 

 

دانشجویی به استادش گفت :«  استاد اگر شما  خدا را به من نشان  بدهید عبادتش میکنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمیکنم »

استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت:«آیا مرا میبینی ؟»

دانشجو پاسخ داد :«نه استاد وتقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمیبینم »

استاد کنار او رفت و به او نگاهی کرد و گفت "«تا وقتی به خدا  پشت کرده باشی او را نخواهی دید.»

(از کتاب  از موج تا اوج)

[ 93/06/12 ] [ 11:26 ] [ elham.sadat.fatemi ] [ ]

به بهشت زهرا می روم،
به قطعه شهدا، از کنار عکس های آنها عبور می کند
چادر را روی سرم محکم میکنم و زیر لب می گویم....
برادرم! دشمن سینه ات را نشانه گرفت و اسلحه ات را بر زمین انداخت
اما من
تا زمانی که زنده ام نمیگذارم دشمن افکارم را نشانه بگیرد و چادرم را بر زمین اندازد...

 

http://www.khomool.ir/khomool_content/media/image/2010/10/2381_orig.jpg

[ 93/06/11 ] [ 12:42 ] [ elham.sadat.fatemi ] [ ]
 

 

(ح+ج+ا+ب=۸+۳+۱+۲=۱۴) به عدد ابجد چهارده میشود!


شاید عدد میگوید حجاب سفارش چهارده معصوم (علیهم السلام) است

 

 

 


موضوعات مرتبط: حجاب
[ 93/06/10 ] [ 13:25 ] [ elham.sadat.fatemi ] [ ]

اصالت زن مسلمان عفت اوست که حجاب مهمترین رکن آن است

 

 


موضوعات مرتبط: حجاب
[ 93/06/10 ] [ 13:21 ] [ elham.sadat.fatemi ] [ ]
داستان کوتاه کلنیک خدا!
به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم،فهمیدم که بیمارم ... خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده. زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشانداد. آزمایش ضربان قلبنشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدودکرده بود ... و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.  به بخش ارتوپد رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم وآنها را در آغوش بگیرم. بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کردهبودم ... فهمیدم که مشکلنزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراترببرم. زمانی که از مشکلشنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طولروز با من سخن می گوید نمی شنوم ...! خدای مهربانم برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگانداد. به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلماتراستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم : هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم قبل از رفتم به محل کار یکقاشق آرامش بخورم هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنیبنوشم. زمانی که به خانهبرمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم وزمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرفکنم... امیدوارم خدانعمتهایش را بر شما سرازیر کند: رنگین کمانی به ازای هر طوفان لبخندی به ازای هر اشک دوستی فداکار به ازای هر مشکل نغمه ای شیرین به ازای هر آه و اجابتینزدیک برای هر دعا    جمله روز : عیب کار اینجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه باید باشم ''اشتباه می کنم ، خیال میکنم آنچه باید باشم هستم، در حالیکه آنچه هستم نباید باشم . زنده یاد احمد شاملو
[ 93/06/09 ] [ 13:59 ] [ elham.sadat.fatemi ] [ ]
[ 93/06/09 ] [ 13:53 ] [ elham.sadat.fatemi ] [ ]
 
 
 
 

موضوعات مرتبط: دانستنی ها
[ 93/06/07 ] [ 14:40 ] [ elham.sadat.fatemi ] [ ]

 

 

چادرم سنــــگرمن است

ومن سنـــــگرم را عاشقانه دوست دارم

[ 93/06/07 ] [ 14:29 ] [ elham.sadat.fatemi ] [ ]
افسران - دیدار دانشجوی مشروب خور با آیت الله بهجت(ره)...
 
 

دانشجو بود؛
دنبال عشق و حال،
خیلی مقید نبود،
یعنی اهل خیلی کارها هم بود،تو یخچال خونه ش مشروب هم میتونستی پیدا کنی....

از طرف دانشگاه اردو بردنشون قم...

قرار شد با مرحوم آیت الله بهجت(ره)هم دیدار داشته باشن...

از این به بعد رو بذارید خود حمید براتون تعریف کنه...

وقتی رسیدیم پیش آقای بهجت...بچه ها تک تک ورود میکردن و سلام میگفتن،آقای بهجت هم به همه سلامی میگفت و تعارف میکرد که وارد بشن...

من چندبار خواستم سلام بگم منتظر بودم آقای بهجت به من نگاهی بکنن امااصلا صورتشون رو به سمت من برنمیگردوندن...
درحالیکه بقیه رو خیلی تحویل میگرفتن...
یه لحظه تو دلم گفتم:
""حمید،میگن این آقا از دل آدما هم میتونه خبر داشته باشه...تو با چه رویی انتظار داری تحویلت بگیره...!!!
تو که خودت میدونی چقدر گند زدی...!!!

""خلاصه خیلی اون لحظه تو فکرفرو رفتم...

تصمیم جدی گرفتم که دور خیلی چیزا خط بکشم،وقتی برگشتیم همه شیشه های مشروب رو شکستم،کارامو سروسامون دادم،تغییر کردم،مدتی گذشت،یکماه بود که روی تصمیمی که گرفته بودم محکم واستادم.

از بچه ها شنیدم که یه عده از بچه های دانشگاه دوباره میخوان برن قم،

چون تازه رفته بودم با هزار منت و التماس قبول کردن که اسم من رو هم بنویسن،اما به هرحال قبول کردن...
اینبار که رسیدیم خدمت آقای بهجت،من دم در سرم رو پایین انداخته بودم،

اون دفعه ایشون صورتش رو به سمتم نگرفته بود،تو حال خودم بودم که دیدم بچه ها صدام میکنن>>
""حمید..حمید...حاج آقا باشماست""
نگاه کردم دیدم آقای بهجت به من اشاره میکنن که بیا جلوتر...
آهسته در گوشم گفتن...:

"""یکماهه که امام زمانت رو خوشحال کردی..."""

به نقل از آیت الله احدی


موضوعات مرتبط: امام عصر
[ 93/06/07 ] [ 14:23 ] [ elham.sadat.fatemi ] [ ]

غنچه تا غنچه است در حجاب است

و هیچ کس هوس چیدن آنرا نمی کند ،

اما همین که

حجاب سبز خود را کنار زد و باز شد,

آنرا خواهند چید

و دیری نمی پاید که پژمرده و پرپرشده

و آنرا در سطل زباله می اندازند .
[ 93/05/03 ] [ 13:26 ] [ elham.sadat.fatemi ] [ ]

 

 

 

[ 93/05/03 ] [ 13:19 ] [ elham.sadat.fatemi ] [ ]

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا   از اونجا دور شدم
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم .  کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو
وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر
سرش داد زدم  ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"  گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد : " اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .
همسایه ها گفتن که اون مرده
ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن
ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا...
ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم!
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم..
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی!!
به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو...
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو


قلب مادر به اندازه‌ای گسترده است که همیشه می‌توانید بخشش و گذشت را در آن بیابید.
( اونوره دو بالزاک )

Avazak.ir Line41 تصاویر جداکننده متن (3)
 
 
سخنران در حالی که یک بیست دلاری را بالای دست برده بود ، از افراد حاضر در سمینار پرسید : چه کسی این ۲۰ دلار را می‌خواهد !؟ دست‌ ها همه بالا رفت ، او گفت : قصد دارم این اسکناس را به یکی از شما بدهم ؛ اما اول اجازه بدهید کارم را انجام دهم .

 

سخنران ۲۰ دلاری را مچاله کرد و دوباره پرسید : هنوز کسی هست که این اسکناس را بخواهد !؟ دست‌ ها همچنان بالا بود . . .

 

او گفت : خب اگر این کار را بکنم ، چه می‌ کنید ؟

سپس اسکناس را به زمین انداخت و آن را زیر پایش لگد کرد . او ۲۰ دلاری مچاله و کثیف را ، از روی زمین برداشت و گفت : کسی هنوز این را می‌خواهد !؟ دست‌ها باز هم بالا بود !

 

سخنران گفت : دوستان من ، شما همگی درس ارزشمندی را فرا گرفتید ، در واقع چه اهمیتی دارد که من با این ۲۰ دلاری چه کار کردم ؛ مهم این است که شما هنوز آن را می‌ خواهید . چون ارزش آن کم نشده است ، این اسکناس هنوز ۲۰ دلار می‌ ارزد .

 

خیلی وقت‌ ها در زندگی به خاطر شرایطی که پیش می‌آید ، زمین می‌خوریم ، مچاله و کثیف می‌شویم ، احساس می‌کنیم که بی‌ ارزش شدیم ، اما اصلاً مهم نیست که چه اتفاقی افتاده و چه اتفاقی خواهد افتاد ! شما هرگز ارزش خود را از دست نخواهید داد ؛ کثیف یا تمیز ، مچاله یا تاخورده ، هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند ارزشمند هستید .

Avazak.ir Line41 تصاویر جداکننده متن (3)

 

 


موضوعات مرتبط: سرگرمی
[ 93/04/13 ] [ 13:56 ] [ elham.sadat.fatemi ] [ ]


با یاد خدا دل آرام گیرد

 
[ 93/04/10 ] [ 12:17 ] [ elham.sadat.fatemi ] [ ]

[ 93/04/07 ] [ 11:20 ] [ elham.sadat.fatemi ] [ ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
حرف دل

خدا کند که بیاید منتقم خون شهیدان*تقواى خدا را پيشه كنيد، از حرام خدا دورى کنید و حلال او را شكرگزار باشيد. نعمت‏هاى مادى و معنوى حق تعالى را به ياد آوريد. و قدر نعمات بى‏پايانش را بدانيد. خدا را در همه حال ناظر اعمال خود بدانيد. و در پيشگاه او معصيت نكنيد. و بدانيد كه مسافريد. و هميشه در حال حركت و روانه به سوى او هستيد.
لینک های مفید
پيوندهای روزانه
لینک های مفید
تزئینات وب


داستان روزانه


کد حرکت متن دنبال موس


رفتـــ 25